۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

پسر خاله ها؛ متین، احسان و امیر حسین (عید قربان)



روز عید قربان همه خانواده جمع شده بودند منزل عمه خانم فرح، بزرگ فامیل لواسانی .این سه تا پسرخاله هم خونه رو گذاشته بودند روی سرشان و خودشون هم سوژه عکس و فیلم برداری فامیل شده بودند.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

... و سرانجام ، متين در آغوش بابا

روز خوب آزادی بابا

مسعود اومد. مرخصي يك هفته ايه، اما انگار براي من آرزويي بود كه بيشتر دست نايافتني به نظر مي رسيد. «چه عشقي از تو مي گيره دل من» ! اين شعر اين روزها همه اش زير گوشمه!
ساعت 4 زنگ زد گفت تو اتوبان مدرس ام. وسط دفتر كارم جيغ زدم. جلوي نشر چشمه همديگرو ديديم و هر دو از اين دنيا انگار جدا شديم هنوز چهره لاغر و پر ريش اون لحظه اش جلوي چشممه. جوش هاي خشك شده روي صورتش زياد بود و لبخند پر حيجانش روي اون صورت از هر چيزي جالب!!!! تر بود. اين يك هفته انگار به سرعت برق و باد گذشت.

تمام لحظات با او بودنو ، ثانيه ثانيه اش رو در لحظات تنهاييم مي چينم تا پر بشه و جاي خالي باقي نمونه.
وقت رفتنش نبودم و رسيدم رفته بود و من مونده بودم و يه دنيا آوار درد..... موقع اومدنش هم نبودم! نتونسته بود زنگ بزنه و اونقدر سريع و بي خبر پيش رفت كه باورم نمي شد كه به جاي ديوار هاي اوين، از داخل اتومبيل در حال حركت در اتوبان سرسبز مدرسي زنگ مي زنه كه بارها بهم گفته بود آرزو داره يه بار ديگه ازش رد بشه.
اينكه با مسعود دنبال متين بريم برام شده بود يه خواب و خيال شيرين بود كه فكر نمي كردم اون روز بياد. فكر نمي كردم قدم هايي رو كه تنهايي برميدارم تا پسرمو ببرم خونه با قدم هاي پدرش همراه بشه و سه نفري با هم باشيم. شايد چيز ساده و پيش پا افتاده اي باشه، اما براي من حسرتي بود كه به دلم مونده بود.چقدر خوشحالم كه فعل گذشته به كار مي برم و اين تصورها عينيت پيدا كرد. اي كاش اين بار تبديل به يادگاري نشه و دوباره تنها نشيم.

اما از هرصحنه اي زيبا تر ديدار اين پدر و پسر بود! مربي هاي مهد هم همه با شعف و تعجب ، اين همراه جديد منو كه هميشه منتظر ديدنش بودند نگاه مي كردند.غزاله جون متين رو صدا كرد و وقتي اومد بيرون همه چشما بهش خيره بود كه ببينن چي كار مي كنه.
وقتي متين باباشو همراه من ديد اول مكث كرد و با تعجب نگاه كرد، بعد با خنده اي كه سرشار از بهت و ناباوري بود به طرف ما اومد و رفت بغل مسعود و جالب اينجاست كه به محض قرار گفتن تو آغوش باباش چنان خنده هايي (به قول ما مادرها الكي و سرخوش) سر مي داد كه همه ما كه حاضر بوديم گريه و خنده رو همزمان با هم بر چهره داشتيم از اين عكس العمل معصومانه ي از ته دل.با افتخار به ديگران نگاه مي كرد كه انگار مي گفت نگاه كنيد الان بغل بابامم.

اين چند روز متين خيلي شيرين زبوني مي كنه. به باباش مي گه «مسدو» و صبح ها كه مي خوايم بريم مهد كودك اسم باباشو مي گه و گريه مي كنه. بد جوري به مسعود وابسته شده و يك لحظه كه نمي بينش گريه مي كنه. خدا كنه اين ماجرا تموم بشه. اين اضطراب جدايي بچه مو از پا در مياره!
نگران متينم. خيلي نگرانشم. مسئول مهد كودكشون به مسعود توصيه كرده كه زياد به متين محبت نكنه و الا اين جدايي دوباره كه اميدوارم هرگز ديگه نياد!!! ممكنه به لكنت زبان و مشكلات شديد روحي در متين منجر بشه.
اين حرف نگراني منو صد برابر كرده چون اين بچه همين جوري هم دير به حرف افتاده و الان تازه داره رو قلتك مي افته.
نمي دونستم حسرت با هم بودن اينقدر درد آوره. كاش قدر اين با هم بودن هامونو بيشتر بدونيم... اي كاش!

نگراني من براي خود مسعود هم خيلي شديده. حال روحي و جسمي اش اصلا خوب نيست.چيز زيادي نمي تونه بخوره مثل گنجيشك غذا ميخوره!
همه اش سردرد داره و مي گه دكتر اوین گفته بايد بري سي تي ا سكن كني! ضعف جسماني شديد داره. از لحاظ روحي هم هنوز نمي تونه توي جمع قرار بگيره و فعال باشه.
حسابي گوشه گير شده و همه اش ساكته. مسعودي كه هميشه گرماي مجالس بود و ميوندار، حالا ساكته و درون گرا شده و با هر حرفي و در هر كلامي به زندان و خاطراتش بر ميگرده. نمي دونم اين دوران سخت آيا قراره تا آخر عمرش روي زندگيش سايه بندازه يا نه. فقط مي دونم اين افسردگي با خانواده درمان مي شه و من بايد حمايتش كنم.
اونقدر دوستش دارم كه آسون ترين كار برام همين حمايت عشقيه .

تمام اين لحظاتو در حافظه ام ثبت مي كنم. و باز با خودم مي خونم..... چه عشقي از تو مي گيره دل من!!!!

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

روز پدر، متین بدون پدر!



من که پدر ندارم ، روز پدر هم ندارم!

متین:
- روزت مبارك بابايي....
فاطمه :
- روزت مبارك همسر عزيزم
روزت مبارك مرد خانواده كوچيك ما.... مهربون ترين پدر دنيا.

متين به پدر «پيام کوچولو» مي گه بابايي و من دلم براش آب مي شه. پيام با تعجب مي گه:
- به باباي من مي گه بابايي.... باباي منه!
پيام يه پسر 5 ساله اس. چي بهش بگم. فقط خنديدم. اون نمي دونه متين باباشو ده ماهه نديده.اون نمي دونه بابا كنارش نباشه چي مي شه. اون نمي دونه حس متين از نبودن مردي به نام بابا چيه؟. اين بچه هر روز با باباش مي ره پارك، نمي دونه متين بابايي نداره كه به پارك ببرتش ووقتي الان با بابايي اون اومده بيرون خونه بازي كنه خوب اونو بابا صدا مي كنه.
نمي دونم مظلوم تر از اين پدر و پسر هم تو دنيا پيدا مي شن؟

تقريبا خيلي از باباهايي که مثل باباي متين«زندانی سیاسی» هستن لااقل يك بار اومدن "مرخصی" پيش بچه هاشون اما اون بي شرف بي احساسي كه داره رو پرونده مسعود با دشمني پر تنفر شيطانيش اعمال نفوذ مي كنه، كه نذاره اين خانواده (شده براي يك هفته دور هم جمع بشن و اين بچه كوچيك حس پدر داشتنو درك كنه)، فكر اينو نمي كنه كه روزي اين پسر بزرگ مي شه. فكر اينو نمي كنه كه بچه هاي خودش هم روزي بزرگ مي شن!

مطمئن باشه كه اگر الان متين پدر نداره بچه هاي اون تو بزرگي پدر نخواهند داشت و هيچ رابطه خوبي با پدرشون ندارن چون هيچ ظلمي بي پاسخ نمي مونه و در نهايت نتيجه اين ظلم رو تو زندگي هاي خودشون مي بينن.
من نمي دونم و نمي خوام بدونم كه كيه و چي كاره اس چون حتي ديدن اينهمه تنفر از آدم به اين پاكي مثل مسعود، تنها و تنها از يه قلب شيطاني بر مياد و من نمي خوام آدمي رو كه قلب شيطان تو سينه اش مي تپه ببينم.
اما پسر من پدرشو دوست داره به كوري چشم حسودا. اونو يادش نرفته به كوري چشم حسودا. باهاش حرف مي زنه به كوري چشم حسودا. داره بزرگ مي شه به كوري چشم حسودا. و خيلي هم باهوشه به كوري چشم حسودا. مادري داره كه نمي ذاره هيچ وقتي اين روزها رو و اين ظلم ها به پدر و مادرشو فراموش كنه به كوري چشم همه حسودا.
يكمي خوب بنويسم.......
متين امروز گفت: « مورچه»! تو ماشين كه داشتيم مي اومديم مهد كودك وقتي بوسيدمش به خودش گفت: آفرين. آي اولشو رو هم حسابي كشيد
دلم غش مي ره وقتي حرف مي زنه.
الهي خدا چنان اين روزهاي شيرين بزرگ شدن متينو كه مسعود نمي بينه براش جبران كنه كه اصلا حسرتي براش نمونه.....
مسعود حالش خيلي بهتره شكر خدا.
اما از صداش دلتنگي براي متين رو مي شنوم. هر بار كه زنگ مي زنه با حسرت عجيبي مي پرسه: « متين اونجاس؟»
اون يه هفته اي كه متين براي مريضي اش پيشم نبود داشتم دغ مي كردم. تازه كمي فهميدم مسعود چه حالي داره و چقدر مقاومت مي كنه
اون برام اسطوره مقاومته و فقط من مي فهمم چرا مردي كه ده برابر يك زن( كه منبع احساس شناخته مي شه) احساس رقيق و زيبا داره و من هيچ مردي رو مثل اون مهربون و با عاطفه و وابسته به خانواده نديدم.

كاش دوباره دور هم جمع بشيم. فقط همينو مي خوام. ديدن اين عكسا برام خيلي سخت شده. فقط و فقط اشكه واشك. و پاسخگوي اشك حقيقت گوي من كيه؟حضور من يعني "عيان ظلم". كاري به كار هيچ كس ندارم.
كسي رو هم ندارم كه مثل بعضيا با پارتي هاي مملكتي كه دارن با وثيقه و بي وثيقه تند و تند ميان مرخصي و آخرش هم تو اوين توي ويلا اسمشو بذارن زنداني و هر روز و روزي صد بار تو صداي آمريكا بعنوان زندانيان مظلوم اسمشونو ببرن.

تازه مورد تمسخر و اعتراض اونا هم قرار مي گيرم كه چرا مثل اونا عمل نمي كنم!!!! عجبا كه دم از آزادي مي زنيم و خودمون اجازه انتخاب عملكرد خودمونو نداريم.
بگذريم اين دل پر درد من درياچه اسرار غم هاي عجيب و غريبه. اين همه بي عدالتي براي كساني كه حق مي گن و حامي ندارن جز خدا كه كفايت مي كنه ما رو و هيچ ناراحت نيستيم من و متين و مسعود كه كسي رو تو اين دنيا به اسم حامي نداريم چون همون كسان حامي،خودشون وامدار رحمت الهي اند و غافل... .
كلمه خدا و ان شاءالله و امام زمان شده لقلقه زبان... .
اين همه انتظار اين روزها به من فهمونده كه به واقع هيچ كس تو اين دوره زمونه منتظر نيست.
و اون حضرت علي كه الان به ما معرفي مي كنن هر طرفي فرق نداره .... اصلا اون چيزي نيست كه تو كعبه متولد شد.
پس بهتره همه مون ساكت باشيم. علي علي است همين. بيشتر بگيم تشابه سازي شروع ميشه.
هر روز منتظر مسعودم..... ديگه هر روز
ياد مي گيرم « انتظار» چطوريه؛ سخت تر از اونيه كه به نظر مياد اما باز اين سختي رو به جون مي خرم و

« واسه برگشتنت هر شب درا رو باز مي ذارم!»


در همین باره بخوانید: 

فاطمه تنهاست این روزها ؛ یادداشت شیدا جهان بین

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

متین هم بزرگ می شود و این روزها را فراموش نمی کند


متین بزرگ شده ، چشماش غرق شادي و شور كودكيه. هر بار كه بهش نگاه مي كنم تمام روزهايي رو كه تو طول اين دوسال و نه ماه گذشته جلوي چشمام رژه ميره.

نشستنش، غذا خوردنش، غلط زدنش، راه افتادنش..... تا حالا كه ديگه براي خودش مردي شده!!!!
مي دونم كه براي گفتن اين حرف زوده اما براي ما مادرها انگار مرحله به حرف افتادن فرزندانشون مثل يه جهش رشد و بلوغه كه بسيار لذت بخشه.

وقتي فكر مي كنم اين لحظات شيرين رو بدون پدرش طي مي كنه و مسعود از ديدن باليده شدن پسرش محرومه خيلي دلم مي سوزه.....

تو خيابون كه راه مي ريم به پدرايي كه با بچه هاشون بازي مي كنن با حسرت و تعجب نگاه مي كنه... اغراق نمي كنم به خدا. چنان حسرتي تو چشماشه كه دلم كباب مي شه.

متين هر شب با عكس پدرش مي خوابه. نيمه هاي شب از خواب مي پره و باباشو صدا مي كنه باصدايي ناله آلود و تا عكس مسعودو نبينه دوباره نمي خوابه.
وابستگي هاي متين كه الان داره بيشتر مي شه نگراني منو بيشتر مي كنه. يه روز عمو اردشيرش سر خيابون ما رو ديد و تا خونه با هم اومديم. تو راه متين دست عموشو گرفت و بعد دست منو گرفت و بعدش فكر مي كنيد چي شد؟
با چنان شوق و ذوقي بالا و پائين مي پريد و از ته دل مي خنديد كه من و عموش به وضوح تعجب كرده بوديم و با تعجب با خنده هاي شيرينش مي خنديديم. دستشو بلند مي كرديم و پرتش مي كرديم به جلو و اونم كيف مي كرد.
متين به شدت نياز به پدرش داره.
چيزي كه اصلا مورد توجه قرار نمي گيره مرحله ساخته شدن ناخودآگاه اين بچه اس و اين كمبود پدر مسلما به طور شديدي در نوجواني با پرخاشگري يا عدم برقراري ارتباط مطلوب با پدرش بروز خواهد كرد.
البته من اميدوارم كه با تدابير هوشمندانه مسعود جانم كه در اين زمينه بسيار فهميده اس اين اتفاقات ناخوشايند نيفته ولي فقط خدا مي دونه كه چقدر نگران پسرقشنگم هستم. متين خيلي خيلي بيشتر از سنش مي فهمه. از روي عكساش هم مي شه اينو فهميد.

متين خيلي شيرين حرف مي زنه...... چند نمونه شو براتون مي ذارم كه يادگاري هم براي خودش بمونه..
به روشن مي گه شوشن. موقع خواب مي گه مامان خامو...بعد مي گه شوشن= يعني چراغ روشنه خاموشش كن. آسانسورو كامل مي گه التبه منهاي نونش!!!
اگه يه چيزي گير كرده باشه يا خودش بخواد لباسي رو در بياره و گير كنه، يا دري بسته باشه و بخواد بازش كنه مي گه: مامان خخ!!! بله درست نوشتم اشتباه تايپي نيست. منم برام بامزه اس مي گه خخ........به قطار ميگه: گاتا و صداشو كامل در مياره.... دو دو چي چي. شده ده دقيقه گاهي با هم ماشين ها رو رديف كرديم و دو دو چي چي بازي كرديم.

از رنگ ها سبز و آبي رو كامل مي گه.وقتي مي خوايم بريم بيرون مي ره كفششو پاش مي كنه و مي گه مامان بووووو دووووو.
به بريم ميگه : بيم. بيم دد. از همه مهمتر به مربي مهدش كه اسمش ميناس مي گه نينا.نيناي خالي هم نه نيناجا....
سالن ملاقات زندان اوین
اين بار كه براي ملاقات رفته بوديم اوين ، درسالن ملاقات و از پشت شیشه براي باباش بوس فرستاد نه يه بار نه دوبار..... حدودا ده دقيقه همين طوري براي باباش بوس مي فرستاد. مسعود خيلي جلوي خودشو گرفت كه اشكاشو پنهون كنه.

نمي دونم اين پدر و پسر كي به هم مي رسم. من كه ديگه با ديدن اين همه وابستگي مسعود و متين انگار خودمو فراموش كردم. فقط دعا مي كنم ضربه اي كه متين از اين دوري مي خوره قابل جبران باشه. اميدوارم. من عاشق اين سيد كوچولو ام. و عاشق اون سيد بزرگ(سیدمسعود)،همسرم...... به اميد آزاديش.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

عید اومد ، بهار اومد، بابایی نیومد!

بابای منو آزاد کنید؟

دلم براي بابايي تنگ شده. همه باباها دارن ميان خونشون اما باباي من هنوز نيومده. چند روز پيش يه دختر خوشگلي اومده بود خونمون كه باباش تازه اومده بود پيشش.
مامانشم همينطور. برام يه قطار گنده آورد.دوتايي با هم بازي كرديم. شنيدم كه اون آقا به مامانم مي گفت قول دادن براي عيد به همه مرخصي يا آزادي بدن آقا مسعود هم ان شاء الله مياد خونه. حالش كه اونجا خيلي خوبه و مشكلي نداره فقط دلتنگ شما و متينه. بابا دلش براي من تنگ شده! اگه دلش تنگ شده چرا نمياد منو ببينه؟ نمي تونم از مامان بپرسم. حرف منو كه نمي فهمه براي همين هم نگرانم كه فكر كنه من كلا هواسم نيست و نمي فهمم. اما من خيلي چيزا رو مي فهمم. مي دونم هر وقت مي گم بابا بيا مامان چشاش پر آب مي شه پس نمي گم. يه وقتايي خودش گير مي ده مي گه بگو منم مي گم و باز ناراحت مي شه.

چند وقته مي رم يه جايي كه نينا جون با ني ني هاي ديگه اونجان. صبح هر چي گريه مي كنم مامان به حرفم گوش نمي كنه و منو مي ذاره و مي ره. دلم نمي خواد برم بابا كه رفته مامان هم منو مي ذاره اينجا. يعني منو دوست ندارن.نمي دونم.... مامان هميشه مي گه منو خيلي دوست داره و براي اينكه با ني ني ها بازي كنم منو مياره اينجا.
كاش دوباره مثل قبل تو خونه پيش مامان و بابا باشم و بازي كنم. مامان مي گه اگه بابا براي عيد نياد ما ميريم اونجايي كه هست و پشت درش مي شينيم تا بياد. مي گه بابا دلش براي ما تنگ شده اما نمي تونه خودش بياد بايد آقا اجازه بده تا بتونه بياد.
وقتي امير حسين مي ره بغل باباش و باهاش بازي مي كنه بهش نگاه مي كنم. دست خودم نيست بعد كه به مامانم نگاه مي كنم مي بينم داره با ناراحتي منو نگاه مي كنه و بعد مياد بغلم مي كنه و منو مي بوسه.

يه هفته ديگه عيده. چند روز پيش نينا (مینا) جون لباس خوشگل تنم كرد و بهم گفت يه جايي كه سبز بود و ماهي هم داشت و يه چيزاي رنگي توش گذاشته بودن وايسم هي مي گفت بخند اما شكلك هايي كه در مياورد اصلا خنده دار نبود و من بيشتر تعجب مي كردم. بعد يهو يه نور زيادي اومد و خاله گفت بريم عكس انداختيم تموم شد بريم بازي....

مريض كه شده بودم مامان چند دفعه منو برد يه جايي كه سوزن بهم زدن و پاهام سوخت. خيلي گريه كردم. مامان با يه چيز بلندي بهم شربت مي داد. منم مي خوردم و بعضياش اونقدر خوشمزه بود كه باز هم مي خواستم اما هر چي مي گفتم بهم نمي داد. مامان خيلي مهربونه. هر دقيقه منو بوس مي كنه و مي گه بوسش كنم منم گاهي شيطوني مي كنمو لپشو گاز مي گيرم. مي گه آي و مي خنده....
كاشكي بابا زودتر بياد... مي خوام لباس نو بخرم. پارك برم بازي كنم اما حوصله ندارم. مامان منو برد پيش يه خانمي كه خيلي اسباب بازي داشت اونم منو نگاه مي كرد و باهام بازي مي كرد و شنيدم كه به مامان گفت به خاطر اين دوري افسرده شده! افسرده يعني چي؟ نمي دونم خوبه يا بد اما من حوصله بازي نداشتم.
دلم بابا رو مي خواد فقط بابا......بابا بيا....بابا بيا

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

بابا ، چرا پشت شیشه ای؟!


هفته پيش دوباره رفتيم ديدن بابا. چقدر طول مي دن تا بابامو بهم نشون بدن . هرچي دست مامانو مي كشيدم تا درو باز كنه و برم پيش بابا نمي اومد و مي خواست سرمو گرم كنه اما من مي فهميدم الكي بازي مي كنه..... با مامان رفتيم دم در بزرگه يه عالمه در زدم و بابايي رو صدا كردم اما در بسته بود گريه هم كردم اما فايده اي نداشت يه آقايي اونجا نشسته بود كه مامان مي گفت اين آقا بايد درو باز كنه اما اصلا به من نگاه نمي كرد.
وقتي در باز شد دوئيدم بيرون و بابا رو پيدا كردم دوستش بغلم كرد اما من خودمو تو بغل بابا انداختم. بابا بوسم كرد و باز برام شعراي هميشگي رو خوند.الان ديگه هر روز دلم براي بابا تنگ مي شه اون موقعا كه بابا تازه رفته بود فكر مي كردم منو دوست نداره و رفته اصلا به مامان چيزي نمي گفتم وقتي هم كه مي ديدمش باهاش قهر مي كردم راستش اصلا قيافه اش يادم نمي اومد باهاش حرف نمي زدم و مي پريدم بغل مامان. اما الان دوست دارم همه اش پيشش باشم.
مامان منو خيلي گردش مي بره و باهام بازي مي كنه. كاشكي بابا زودتر بياد مامان مي گه گلا تو عيد در ميان و همه جا تازه و نو مي شه و ما بايد بريم خريد لباس نو؛ اما بابا نيست دلم مي خواد بابا باشه و اون برام لباس بخره و منو ببره پارك.

بابا خيلي باهام بازي مي كنه. اين هفته كه رفتيم ديدن بابا بهم دوتا عروسك داد. خيلي قشنگه دوست دارم هميشه دستم باشه و هر وقت مامان بهم مي ده مي گم بابا مامان دوباره از چشاش آب مياد و ميخنده و ميگه آره عزيزم بابا. بابا به اين عروسك ها گفته تو رو ببوسن و مواظبت باشن تا اون بياد. كاشكي بابا بياد. دلم براش تنگ شده خيلي زياد.
مامان مي گه من خيلي بزرگ شدم. بابا هم همينو مي گه اما بابا كه نيست ببينه. دلم بابامو مي خواد. كاشكي بياد كايشكي بياد... .

در این باره بخوانید:

هشت سال زندان بدون ملاقات با فرزند برای مسعود لواسانی

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

بابایی ، پس کجایی؟!


سید متین چشم انتظار پدر

ديوار خونه پر از عكس باباس. شب ها قبل از خواب هميشه شعر كتاب خوني بابا چه مهربونه لالايي مي شه اما مگه مي شه با اين چيزها جاي خالي بابا پر بشه؟
مگه مامان مي تونه مثل بابا با اون زورش منو بالا پرت كنه و باهام بازي كنه؟
چرا مامان از چشاش آب مياد هر وقت من مي گم بابا بيا بابا بيا؟ مگه خودش بهم اين شعرو ياد نداده كه با آهنگ خوشگل بخونم.
دوست دارم تو خيابون برم بغل مامان اما اون همش خسته مي شه! اگه بابا بود هيچ وقت بهم نه نمي گفت و بغلم مي كرد.
بابا همش تو تلفنه اونم در حد يه سلام...... چرا نمياد بغلم كنه و بوسم كنه.

دلم مي خواد مثل قبلنا تو بغلش بخوابم برام شعر من كه فرزند اين سرزمينم بخونه تا خوابم ببره!!!!!
يه وقتايي با مامان يه جايي مي ريم كه من خيلي بدو بدو مي كنم و بازي مي كنم بعد مي ريم تو يه اتاقي كه كلي پنچره داره و بابا پشت شيشه نشسته و برام شكلك در مياره نمي دونم چرا نمياد اين ور بغلم كنه. هرچي مي خوام برم پيشش اين شيشه هه نميذاره. از چشاي مامان هم هي اشک مياد.
چند وقته مامان منو يه جايي مي بره كه يه عالمه بچه هست دوست ندارم برم كوچشو مي شناسم . از سر كوچه هي مي گم نه نه نه مامان هي مي پرسه چي نه عزيزم..... يعني نمي فهمه منظورم چيه؟ خوب نمي خوام برم اونجا مي خوام پيش مامان بمونم. اما مامان همش مي گه بايد بره سركار و من بايد با ني ني ها بازي كنم.

از وقتي بابا رفته مامان همش مي ره بيرون و تنهام مي ذاره دير مياد و وقتي مياد باز هم از چشاش آب مياد.
بعد از اينهمه وقت بابا هنوز نيومده و حالا مامان هم منو يه عالمه وقت ميذاره اونجا كه ني ني ها هستن. يعني دوستم ندارن؟ نمي دونم مامان كه همش مي گه خيلي دوستم داره. بعضي وقتا هم كه مي رم پيش بابا و بغلم مي كنه اونم همينو مي گه.اين بار كه رفتيم اونجا كه بابا پشت شيشه بود مامان همش التماس مي كرد نمي دونم چرا اما من گريه كردم و دستشو كشيدم كه بريم پيش بابا. و مامان هم منو برد.
وقتيي بابا رو ديدم،بغلم كرد و بعدش كلي دنبالم دويد و باهام بازي كرد. دستمو كشيد روي صورتش يه عالمه مو داشت منم خوشم اومد دوباره نازش كردم و براي شيطوني زدم تو سرش؛ آخه اون موقع رو دوشش بودم ... .

چقدر بهم خوش گذشت اما نمي دونم چرا آقای اخموی بد اخلاق كه اون جا بود داد زد و بابا رو فرستاد اون طرف و بابا رفت. چرا بابا با ما نيومد يا چرا منو با خودش نبرد. مي خواستم باهاش برم گريه هم كردم اما فایده نداشت مامان منو برد. كاشكي بابا دوباره برگرده. دلم براش تنگ شده. هر وقت امير حسينو مي بينم كه بغل باباش مي ره دلم يه جوري مي شه و يواشكي نگاش مي كنم. دلم بابامو مي خواد. كاشكي بياد... .