۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

روز پدر، متین بدون پدر!



من که پدر ندارم ، روز پدر هم ندارم!

متین:
- روزت مبارك بابايي....
فاطمه :
- روزت مبارك همسر عزيزم
روزت مبارك مرد خانواده كوچيك ما.... مهربون ترين پدر دنيا.

متين به پدر «پيام کوچولو» مي گه بابايي و من دلم براش آب مي شه. پيام با تعجب مي گه:
- به باباي من مي گه بابايي.... باباي منه!
پيام يه پسر 5 ساله اس. چي بهش بگم. فقط خنديدم. اون نمي دونه متين باباشو ده ماهه نديده.اون نمي دونه بابا كنارش نباشه چي مي شه. اون نمي دونه حس متين از نبودن مردي به نام بابا چيه؟. اين بچه هر روز با باباش مي ره پارك، نمي دونه متين بابايي نداره كه به پارك ببرتش ووقتي الان با بابايي اون اومده بيرون خونه بازي كنه خوب اونو بابا صدا مي كنه.
نمي دونم مظلوم تر از اين پدر و پسر هم تو دنيا پيدا مي شن؟

تقريبا خيلي از باباهايي که مثل باباي متين«زندانی سیاسی» هستن لااقل يك بار اومدن "مرخصی" پيش بچه هاشون اما اون بي شرف بي احساسي كه داره رو پرونده مسعود با دشمني پر تنفر شيطانيش اعمال نفوذ مي كنه، كه نذاره اين خانواده (شده براي يك هفته دور هم جمع بشن و اين بچه كوچيك حس پدر داشتنو درك كنه)، فكر اينو نمي كنه كه روزي اين پسر بزرگ مي شه. فكر اينو نمي كنه كه بچه هاي خودش هم روزي بزرگ مي شن!

مطمئن باشه كه اگر الان متين پدر نداره بچه هاي اون تو بزرگي پدر نخواهند داشت و هيچ رابطه خوبي با پدرشون ندارن چون هيچ ظلمي بي پاسخ نمي مونه و در نهايت نتيجه اين ظلم رو تو زندگي هاي خودشون مي بينن.
من نمي دونم و نمي خوام بدونم كه كيه و چي كاره اس چون حتي ديدن اينهمه تنفر از آدم به اين پاكي مثل مسعود، تنها و تنها از يه قلب شيطاني بر مياد و من نمي خوام آدمي رو كه قلب شيطان تو سينه اش مي تپه ببينم.
اما پسر من پدرشو دوست داره به كوري چشم حسودا. اونو يادش نرفته به كوري چشم حسودا. باهاش حرف مي زنه به كوري چشم حسودا. داره بزرگ مي شه به كوري چشم حسودا. و خيلي هم باهوشه به كوري چشم حسودا. مادري داره كه نمي ذاره هيچ وقتي اين روزها رو و اين ظلم ها به پدر و مادرشو فراموش كنه به كوري چشم همه حسودا.
يكمي خوب بنويسم.......
متين امروز گفت: « مورچه»! تو ماشين كه داشتيم مي اومديم مهد كودك وقتي بوسيدمش به خودش گفت: آفرين. آي اولشو رو هم حسابي كشيد
دلم غش مي ره وقتي حرف مي زنه.
الهي خدا چنان اين روزهاي شيرين بزرگ شدن متينو كه مسعود نمي بينه براش جبران كنه كه اصلا حسرتي براش نمونه.....
مسعود حالش خيلي بهتره شكر خدا.
اما از صداش دلتنگي براي متين رو مي شنوم. هر بار كه زنگ مي زنه با حسرت عجيبي مي پرسه: « متين اونجاس؟»
اون يه هفته اي كه متين براي مريضي اش پيشم نبود داشتم دغ مي كردم. تازه كمي فهميدم مسعود چه حالي داره و چقدر مقاومت مي كنه
اون برام اسطوره مقاومته و فقط من مي فهمم چرا مردي كه ده برابر يك زن( كه منبع احساس شناخته مي شه) احساس رقيق و زيبا داره و من هيچ مردي رو مثل اون مهربون و با عاطفه و وابسته به خانواده نديدم.

كاش دوباره دور هم جمع بشيم. فقط همينو مي خوام. ديدن اين عكسا برام خيلي سخت شده. فقط و فقط اشكه واشك. و پاسخگوي اشك حقيقت گوي من كيه؟حضور من يعني "عيان ظلم". كاري به كار هيچ كس ندارم.
كسي رو هم ندارم كه مثل بعضيا با پارتي هاي مملكتي كه دارن با وثيقه و بي وثيقه تند و تند ميان مرخصي و آخرش هم تو اوين توي ويلا اسمشو بذارن زنداني و هر روز و روزي صد بار تو صداي آمريكا بعنوان زندانيان مظلوم اسمشونو ببرن.

تازه مورد تمسخر و اعتراض اونا هم قرار مي گيرم كه چرا مثل اونا عمل نمي كنم!!!! عجبا كه دم از آزادي مي زنيم و خودمون اجازه انتخاب عملكرد خودمونو نداريم.
بگذريم اين دل پر درد من درياچه اسرار غم هاي عجيب و غريبه. اين همه بي عدالتي براي كساني كه حق مي گن و حامي ندارن جز خدا كه كفايت مي كنه ما رو و هيچ ناراحت نيستيم من و متين و مسعود كه كسي رو تو اين دنيا به اسم حامي نداريم چون همون كسان حامي،خودشون وامدار رحمت الهي اند و غافل... .
كلمه خدا و ان شاءالله و امام زمان شده لقلقه زبان... .
اين همه انتظار اين روزها به من فهمونده كه به واقع هيچ كس تو اين دوره زمونه منتظر نيست.
و اون حضرت علي كه الان به ما معرفي مي كنن هر طرفي فرق نداره .... اصلا اون چيزي نيست كه تو كعبه متولد شد.
پس بهتره همه مون ساكت باشيم. علي علي است همين. بيشتر بگيم تشابه سازي شروع ميشه.
هر روز منتظر مسعودم..... ديگه هر روز
ياد مي گيرم « انتظار» چطوريه؛ سخت تر از اونيه كه به نظر مياد اما باز اين سختي رو به جون مي خرم و

« واسه برگشتنت هر شب درا رو باز مي ذارم!»


در همین باره بخوانید: 

فاطمه تنهاست این روزها ؛ یادداشت شیدا جهان بین

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

متین هم بزرگ می شود و این روزها را فراموش نمی کند


متین بزرگ شده ، چشماش غرق شادي و شور كودكيه. هر بار كه بهش نگاه مي كنم تمام روزهايي رو كه تو طول اين دوسال و نه ماه گذشته جلوي چشمام رژه ميره.

نشستنش، غذا خوردنش، غلط زدنش، راه افتادنش..... تا حالا كه ديگه براي خودش مردي شده!!!!
مي دونم كه براي گفتن اين حرف زوده اما براي ما مادرها انگار مرحله به حرف افتادن فرزندانشون مثل يه جهش رشد و بلوغه كه بسيار لذت بخشه.

وقتي فكر مي كنم اين لحظات شيرين رو بدون پدرش طي مي كنه و مسعود از ديدن باليده شدن پسرش محرومه خيلي دلم مي سوزه.....

تو خيابون كه راه مي ريم به پدرايي كه با بچه هاشون بازي مي كنن با حسرت و تعجب نگاه مي كنه... اغراق نمي كنم به خدا. چنان حسرتي تو چشماشه كه دلم كباب مي شه.

متين هر شب با عكس پدرش مي خوابه. نيمه هاي شب از خواب مي پره و باباشو صدا مي كنه باصدايي ناله آلود و تا عكس مسعودو نبينه دوباره نمي خوابه.
وابستگي هاي متين كه الان داره بيشتر مي شه نگراني منو بيشتر مي كنه. يه روز عمو اردشيرش سر خيابون ما رو ديد و تا خونه با هم اومديم. تو راه متين دست عموشو گرفت و بعد دست منو گرفت و بعدش فكر مي كنيد چي شد؟
با چنان شوق و ذوقي بالا و پائين مي پريد و از ته دل مي خنديد كه من و عموش به وضوح تعجب كرده بوديم و با تعجب با خنده هاي شيرينش مي خنديديم. دستشو بلند مي كرديم و پرتش مي كرديم به جلو و اونم كيف مي كرد.
متين به شدت نياز به پدرش داره.
چيزي كه اصلا مورد توجه قرار نمي گيره مرحله ساخته شدن ناخودآگاه اين بچه اس و اين كمبود پدر مسلما به طور شديدي در نوجواني با پرخاشگري يا عدم برقراري ارتباط مطلوب با پدرش بروز خواهد كرد.
البته من اميدوارم كه با تدابير هوشمندانه مسعود جانم كه در اين زمينه بسيار فهميده اس اين اتفاقات ناخوشايند نيفته ولي فقط خدا مي دونه كه چقدر نگران پسرقشنگم هستم. متين خيلي خيلي بيشتر از سنش مي فهمه. از روي عكساش هم مي شه اينو فهميد.

متين خيلي شيرين حرف مي زنه...... چند نمونه شو براتون مي ذارم كه يادگاري هم براي خودش بمونه..
به روشن مي گه شوشن. موقع خواب مي گه مامان خامو...بعد مي گه شوشن= يعني چراغ روشنه خاموشش كن. آسانسورو كامل مي گه التبه منهاي نونش!!!
اگه يه چيزي گير كرده باشه يا خودش بخواد لباسي رو در بياره و گير كنه، يا دري بسته باشه و بخواد بازش كنه مي گه: مامان خخ!!! بله درست نوشتم اشتباه تايپي نيست. منم برام بامزه اس مي گه خخ........به قطار ميگه: گاتا و صداشو كامل در مياره.... دو دو چي چي. شده ده دقيقه گاهي با هم ماشين ها رو رديف كرديم و دو دو چي چي بازي كرديم.

از رنگ ها سبز و آبي رو كامل مي گه.وقتي مي خوايم بريم بيرون مي ره كفششو پاش مي كنه و مي گه مامان بووووو دووووو.
به بريم ميگه : بيم. بيم دد. از همه مهمتر به مربي مهدش كه اسمش ميناس مي گه نينا.نيناي خالي هم نه نيناجا....
سالن ملاقات زندان اوین
اين بار كه براي ملاقات رفته بوديم اوين ، درسالن ملاقات و از پشت شیشه براي باباش بوس فرستاد نه يه بار نه دوبار..... حدودا ده دقيقه همين طوري براي باباش بوس مي فرستاد. مسعود خيلي جلوي خودشو گرفت كه اشكاشو پنهون كنه.

نمي دونم اين پدر و پسر كي به هم مي رسم. من كه ديگه با ديدن اين همه وابستگي مسعود و متين انگار خودمو فراموش كردم. فقط دعا مي كنم ضربه اي كه متين از اين دوري مي خوره قابل جبران باشه. اميدوارم. من عاشق اين سيد كوچولو ام. و عاشق اون سيد بزرگ(سیدمسعود)،همسرم...... به اميد آزاديش.